|
همیشه شنیده و دیده بودم که وقتی برای کسی اتفاق خوبی می افته باید به دوستان و اطرافیانش شیرینی بده و بقیه رو توی شادی خودش شریک کنه و خودم هم هر وقت می تونستم با زور یا بی زور از ملت شیرینی می خواستم که معمولا به شوخی و خنده می گذشت، اما خب تاحالا برای خودم پیش نیومده بود که مجبور بشم شیرینی بدم. تا اینکه ماجرای بورسیه پیش اومد. همون روزی که معلم بهم خبر داد که من بورسیه شدم بعد از تعطیل شدن از کلاس فوری به شرکت پدرم رفتم تا شخصا خبرو به پدر و مادرم بدم اما از شانس بد من دو تا از دوستان ایرانی پدرم هم اون جا بودن. توی راه همه اش به این فکر می کردم که ای کاش می شد که یهو یه شیرینی فروشی وسط خیابون سبز می شد و منم شیرینی می خریدم و دست خالی نمی رفتم ولی حیف که اینجا پکن بود نه تهران و از شیرینی و شیرینی فروشی خبری نبود. حتی یه بار هم فکر کردم که به جای شیرینی بستنی بخرم اما با خودم گفتم نه بابا خیلی مسخره است که آدم به جای شیرینی بستنی بخره! خلاصه با کلی خجالت دست خالی رفتم به دیدن مادر و پدرم که دیدم ای بابا دوستان ایرانی پدرم هم هستن و خیلی جدی شیرینی می خوان! هر چی می گفتم بابا اینجا که شیرینی نیست من از کجا شیرینی بیارم به گوششون نمی رفت که نمی رفت. خلاصه اون روز گذشت و من هم چنان فکر می کردم که شیرینی دادن یعنی اینکه واقعا باید بری و یه جعبه شیرینی بخری و به همه تعارف کنی. اما بار بعدی روز عروسی خواهرم بود. توی آرایشگاه لحظه آخر دیدم که مادر شوهر خواهرم به همه کارکنان پول می ده. من با خودم فکر می کردم که احتمالا این نوع با کلاس شاباش یا همون پول هاییه که روی سر عروس و داماد می ریزنه. و من که از ماجرا خبر نداشتم خیلی عادی اصلا به روی خودم هم نمی آوردم. تا اینکه وقتی که خواهرم داشت از در می رفت بیرون یکی از خانوم هایی که کمک عروس ها بود و خیلی قربون صدقه شون می رفت بر گشت گفت: شما کی هستی؟ خواهرشی؟ منم با لبخند گفتم بله! بعد یهو خانوم گفت: خواهر عروس نمی خواد به من شیرینی بده؟؟؟ من که خیلی جا خورده بودم همین جوری با تعجب خانوم رو نگاه کردم. مونده بودم که بهش چی بگم! با خودم فکر می کردم عجب آدم بی ملاحظه اییه ها. مگه نمی بینه من این همه گیجم و دستام پره و هزار جور کار دارم آخه من الان از کجا شیرینی بیارم بهش بدم؟؟؟ همین جور در حال فکر کردن بودم که خانوم مذکور دید که نه خیر من اصلا در باغ نیستم گفت: خب عیب نداره مادر شوهر عروس بهم شیرینی داده بسه. و هم چنان من تا دو سه روز بعد از عروسی برام سوال بود که یعنی چی عجب آدم هایی پیدا می شن و. .. که یک روز بعد با تعریف کردن ماجرا و فکر هام سر صبحانه همه از خنده روده بر شدند و من تازه فهمیدم ماجرای شیرینی دادن چیه!!! توضیح عکس: این کیک محصول مشترک من و خواهرمه. سلام همسایه های خوب! امیدوارم که مثل همیشه سرحال باشین. همون طوری که بالا گفتم خواهرم یعنی ویراستار وبلاگ ازدواج کرده و دیگه پیش ما نیست چند روزدیگه هم سال روز ازدواجشونه همین جا براشون آروزی خوش بختی و موفقیت می کنم و امیدوارم که شما دوستان هم اگه غلط دیکته ای چیزی دیدین به بزرگی خودتون ببخشین!
سلام همسایه های خوب من همون مسافر وبلاگ قهوه ی تلخ توی بلاگفا هستم. مدت زیادیه که وبلاگم قفل شده. یعنی دیگه نمی تونم وارد قسمت مدیریت بشم. خیلی راه های مختلف و امتحان کردم و تا حالا هم منتظر بودم که شاید درست بشه اما نشد. و از این به بعد توی اینجا براتون قهوه های تلخ میریزم. امیدوارم که هنوز حوصله تحمل قهوه های تلخ منو داشته باشین. همسایه ها امروز فقط می خوام براتون فلسفه اسم وبلاگمو بگم. نمی دونم شاید به نظرتون خیلی مسخره بیاد اما خب به هر حال این نظر منه: چرا قهوه ی تلخ ؟ حالا می گم: من فکر می کنم زندگی مثل یه فنجون قهوه ی تلخ تلخ می مونه. حتی توی شیرین ترین لحظاتش توی قشنگترین ثانیه ها هم تلخ تلخه. آدم ها به صورت های مختلفی قهوه های تلخشونو می خورن: بعضی ها یهو تا ته فنجون سر می کشن و می رن اون بالا بالاها پیش ابرا. بعضی ها هم مثل خودم تحمل قهوه ی تلخ و ندارن با شیر و شکر سعی می کنن شیرینش کنن و تا آخر قهوه جا نزنن. بعضی ها هم نه، تلخی زندگی رو قبول دارن و کم کم می چشن و کم کم تلخی قهوه رو تحمل می کنن. بعضی های دیگه هم محکم بینی شونو می گیرین و می نوشن که مزه زندگی رو نفهمن و راحت باشن. اما به نظر من، آدم هر چقدر هم که قهوه شو شیرین کنه و توش شیر و شکر بریزه، آخرش تلخی قهوه اشکشو در میاره. حالا فهمیدین چرا براتون قهوه های تلخ می ریزم؟
|
About
Archivesبهمن ۸٧خرداد ۸٧ Links
خورشید خانوم
|